گفتی چشمها را باید شست !
شستم
ولی.....
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم
ولی.....
گفتی زبر باران باید رفت
رفتم
ولی او نه چشم های خیس و شسته ام
نه نگاه دیگرم .... هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده ....

نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه سوم آبان 1385 ساعت 10:6 |
لینک ثابت |