جلسه محاکمه عشق بود عقل که قاضی این جلسه بود عشق را محکوم به تبعید به
دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کردقلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه
اعضا با او مخا لف بودندقلب شروع کرد به طرفداری ازعشق :آهای چشم مگر تو
نبودی آرزوی دیدن او را داشتی ؟! ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن
صدایش بودی؟!! و شما پاها که همیشه آاده رفتن به سویش بودید ؟!! حالا چرا این
با او مخالفید؟!!!همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:دیدی ای قلب همه از عشق بیزارند
ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت
می کنی ؟؟؟!قلب نالیدو گفت :من بدون عشق دیگر نخواهم بودو تنها تکه گوشتی
هستمکه هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند فقط با عشق می توانم یک قلب
واقعی باشم پس من هیشه از عشق حمایت می کنم!!!!!!!!!!!.................
نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 14:32 |
لینک ثابت |