چشمك زند به بخت سياهم ستاره اي
داده ست روشني به شبم ماهپاره اي
اي ماه شبفروز ز من درگذر كه من
از خلق روزگار گرفتم كناره اي
دشتم فريب خورده ز هر ابر تيره اي
يا چوب خشك سوخته از هر شراره اي
بگذار مست باشم كاين درد كهنه را
جز با مي كهن نه علاجي نه چاره اي
از من تو درگذر
دگر در خور تو نيست
دلی ز تیغ جفا پاره پاره ای
هيچم خطا نبود و دلم را شكست و رفت
دامن كشيد از
چو من هيچ كاره اي
سنگ صبور طاقت اندوه من نداشت
درهم شكست از غم دل سنگ خاره اي
نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 20:33 |
لینک ثابت |