دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت
لحظه ها ، تنها لحظه هاست که در خاطر ما می ماند تمام بودن ما برای این لحظه هاست ، لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن راهم به ما نمی دهد وصورتمان سرخ وپهن میشود و از حال می رویم ،لحظه ای که پای جعبه جادو میخکوب میشوی و به هنر مردی می نگری،کسی که بعد از شاهکار جاودانه برره خلقت دیگری را بنیان نهاده به نام باغ مظفر .
چقدر خوشحالم که می بینم هنوز کسی هست که بتواند این چنین بخنداند مردمان را. چقدر خوشحالم که می بینم فائزه عزیز با تماشای این فیلم غم سختش را فراموش می کند .
کاش ما می توانستیم قدر چیزهایی را که داریم ، بدانیم ،کاش می توانستیم آنگونه که شایسته چنین اسطوره ای باشد از او قدردانی کنیم تا نسل های آینده ما را نکوهش نکنند . کاش ما می توانستیم این چنین محدود نکنیم هنرمندانمان را، تا شاهد هنر مندانی جهانی باشیم ،چرا که محدودیت مانع خلاقیت می شود.
به چرک می نشیند خنده
به نوار زخم اَ ر
ببندی
رهایش کن !
رهایش کن !
اگر چند
قیلوله دیو آشفته می شود
"احمد شاملو "

نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 19:19 |
لینک ثابت |