هراسی نیست از این که امید ,
ارزش صبوری ندارد....
و دل بستنی که از این همه سکوت بر می خیزد
رفتنی ست.....
و قصه ها پر می شوند از غصه ها و گلایه ها .....
عادت می کنیم به مرگی که در چشمان خواب آلوده مان می خندد
و پریشانی را به بازی می گیرد
سایه ها رهایمان نمی کنند........
غریبه می شوند دست هایی که گله از دلسوزی می کردند
و من و تو خسته می شویم
از آن اشاره های دورادوری که آزادی را در تقدیر ما می شکند
ولی تن می دهیم به تمام فاصله ها.......

یک نفر از کوچه ما عشق را دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را ازغنچه های کوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان کاملا ممنوع شد
عابری این تابلو را دور میدان دیده است
یک چرا غ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیزچشمی خیره سر دزدیده است
میروم از شهر این دل سنگهای کوردل
یک نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است

نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 9:31 |
لینک ثابت |