
درخت دیوانه
دیوانه ای زعشق بیداد کرد
مردمان را زغفلت بیدار کرد
عاقلی بر سر دیوانه سنگ پرتاب کرد
دیوانه زحرمت عشق با سنگ مدارا کرد
زسر دیوانه خون عشق ریخت
بر لب عاقل خنده ای زغفلت شاد زیست
خون عشق دیوانه بر زمین شد درخت
خنده بر لب عاقل بگریست تا ابد
خون عشق دیوانه سایه بان عاشقان شد
خنده گریان عاقل نوای بی نوای جهان شد

سالها پیش مردی بود که هر کسی را سر راهش
می دید دوست می داشت و می بخشید.خدا
فرشته ای فرستاد تا با او صحبت کند.
فرشته گفت:خدا از من خواست تا به دیدارت بیایم تا به
خاطر نیکی ات به تو پاداشی بدهم.هر عطیه ای را که
بخواهی خدا به تو می دهد.می خواهی به تو قدرته
درمانگری بدهد؟
مرد پاسخ داد:نه.ترجیح میدهم خدا خودش کسانی را
که باید درمان شوند انتخاب کند.
- می خواهی وظیفه راهنمایی گمشدگان را به راه
راست بر عهده بگیری؟
مرد: این وظیفه فرشتگانی مثل توست.
- نمی توانم بدونه اینکه معجزا ای بکنم به آسمان
برگردم.پس من خودم انتخاب می کنم.
مرد کمی فکر کرد و سرانجام گفت:پس کاری کن که
واسطه خیر باشم اما بدون اینکه کسی بفهمد.حتی
خودم.چرا که ممکن است دچار گناهه غرور بشوم.
فرشته کاری کرد که سایه آن مرد بتواند بیماران را
درمان کند. بدین ترتیب آن مرد از هر جا می گذشت
بیماران درمان میشدند.زمین بارور میشد و مردم غمگین
شاد میشدند مرد سالها زمین را زیر پا گذاشت و هیچ
وقت از معجزاتی که پشت سرش رخ می داد خبر
نداشت. چرا که وقتی رو به خورشید می ایستاد
سایه اش پشتش بر روی زمین می افتاد بدین ترتیب
توانست بی خبر از قداست خود زندگی کند و بمیرد.
نوشته شده توسط ساغر در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 10:0 |
لینک ثابت |