پرنده اي كه پر كشيد اما رد پايش هم چنان باقي است
در كدامين روز رخت خويش را از دنيا بر بستي و راه ديار غربت را در پيش گرفتي كه صداي پاهاي خسته ات را نشنيديم!
چه قدر پنهان سفر كردي كه حتي رد پاهايت،در يك چشم بر هم زدن پاك شد!
در كدامين فصل از كوچه پس كوچه هاي دل تنگي سفر كردي كه حتي عطر سرد و ساكت زمستان با تمام تازيانه هايش نتوانست عطر وجودت را پاك كند!
از كدامين درياچه ي محبت آب نوشيده اي كه وقتي از كنارمان رفتي ديگر عطر محبت به مشاممان نرسيد!
اي دوست!بي شك خداوند جاي خالي وجودت را در كنارش حس مي كرد كه جايت را ميان اين قلب ها خالي گذاشته است!
تو پر كشيدي و رفتي ولي اينجا چشم هايمان را اشكبار و قلب هايمان را دردناك كردي.
عجب روزگار عجيبي است!
در آسمان شادي و در زمين غم!!!! چه قدر ساده رهايمان كردي!
فرشتگان براي بازگشت فرشته اي ديگر پايكوبي مي كنند!
اما....اما اينجا براي پرواز آن فرشته به سوي آسمان ها شيون مي زنند!شيون هايي كه آوايش تا هفتمين آسمان مي رود.
چه سخت است،از دست دادن شاخه گلي كه شكفته شدنش را ديده اي!
چه سخت است،لمس دستان گرم كسي كه دستانش براي هميشه به سردي گراييده!
گويند آب حيات بخش است،اما اينبار زندگي را در خور فرو برد و مرگ را فرياد كشيد!آسمان از غم پرپر شدن يك زندگي مي بارد و زبانه هاي آتش،غم فقدان عزيزي و لحظه لحظه هاي بودن با او را مي سوزاند و تكه كاغذ هاي روزگار،بودنش را همراه باد به اطراف مي برد،آنجا كه انتظارش را مي كشند!
افسوس كه زندگي جاودانه ي شقايق ها نيز تاب اين درد را نداشت و در بيست و پنجمين روز از اسفند سال 82،عمر خود را به دست خاك سپرد.
در اين روز بود كه تمام عاشقانِ چهره اش،نقابي سوزنده به چهره كشيدند.آنقدر آتش دوري معشوق شعله گرفت كه به قلب عاشقان رسيد و خاطرات وجودش را از بين برد و تمام آرزوهايش را تكه تكه كرد!
مهدي كه چند صبايي بود ستاره ي جواني اش در آسمان خداوند چشمك مي زد،نمي دانست كه فرشته ي مرگ،گويِ جواني اش را از دستانش خواهد ربود!نمي دانست آرزوهايش همه ناتمام خواهند ماند!
شايد اگر مي دانست رفتنش،عزيزانش را مانند شمعي،ذره ذره مي سوزاند،هيچ گاه كوله بار سفر نمي بست و از ديار تيره و تار به سرزمين روشني كوچ نمي كرد.
چه زمانه ي غريبي است!!!!!
برادر نام برادر را فرياد مي زند،نام او را اكنون ميان چنگ خاك اسير شده و خانه و زمانه را تنها گذاشته است!!
برادري كه با خنده ها و نفس هاي برادرش زندگي مي كرد،چگونه مي تواند جاي خالي او را تحمل كند؟چگونه مي تواند با قاب عكس بي روحش زندگي كند؟؟؟؟؟
چه كسي پاسخ شيون هاي مادر را مي دهد؟مادري كه به هر سو مي نگرد خاطرات جوان بيست ساله اش را حس مي كند!
مادر چگونه مي تواند رويا ي محبت گل پرپر شده اش را از دلش بيرون كند؟چرا كسي نيست سوال هاي بي پاسخ مادر را جواب بدهد؟چرا كسي نيست قلب شكسته شده اش را تسكين بدهد؟چرا كسي مرهمي بر دل غم زده اش نمي گذارد؟
25 اسفند چه روز سختي است براي مادر!روزي كه برايش يادآور جوان بيست ساله اش بود!
كاش باران ببارد.........!كاش باران ببارد از اين غصه.......! و اي كاش آسمان مهدي را تنها نگذارد!!!

نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 12:25 |
لینک ثابت |